یادم بود تو انتخابات چهار سال قبل تعدد کاندیداهای اصلاح طلب و خواب رفتن کروبی تو شمارش آرا باعث شده بود احمدی نژاد با هاشمی به دور دوم بره و به علت ذهنیت منفی که مردم از هاشمی دارن رای بیاره. ولی امسال قضیه فرق داشت. وضع سیاسی اقتصادی مملکت در حد بحران بود. تقریبا تمام جناح های اصلاح طلب هم از یک کاندیدای واحد حمایت میکردن. اصلا دیگه حرفی از تحریم انتخابات نبود، انگار همه مردم متحد شده بودن تا احمدی نژاد دیگه نباشه.
تمام نظرسنجی ها از روند سریع افزایش آرای موسوی تو جامعه خبر میداد. تو امیرکبیر هم خیلی ها نوار سبز رنگی رو به دستشون بسته بودن. طرفدار های کروبی هم اصلا دل خوشی از احمدی نژاد نداشتن. شاید برای همین بود که طرفدارهای احمدی نژاد یه سری رو از بیرون دانشگاه آورده بودن و نشونده بودن ردیف های اول سالن. موقعی که من وارد سالن شدم بخار از تو سالن میزد بیرون. "دولت سیب زمینی"، "هاله نور"، "درود بر موسوی" از یک طرف و "احمدی احمدی حمایتت می کنیم"، "ضد ولایت فقیه" از طرف دیگه شنیده میشد. مناظره کننده ها هم به تهییج طرفدارای خودشون می پرداختن و مخالفان اونها هم هو میکردن. همه اینها برای من که دانشجوی دانشگاه امیرکبیرم خیلی عادی بود. اما یک چیزی توجه من رو به خودش جلب کرد. چندتا از این چهره های موجه طرفدار احمدی نژاد پلاکاردهای بزرگی رو دست گرفته بودن که روش عکسی از احمدی نژاد بود که کنار یک میز نشسته و یک فلش بزرگ به صندلی خالی جلوی اون اشاره داره. روی پلاکارد نوشته بود "همه چیز پای میز مناظره". مراسم که تموم شد طرفدارهای احمدی نژاد شعار میدادن "موسوی مناظره یادت نره". اما من اطمینان خاطری داشتم که دیگه کار احمدی نژاد تمومه.
تنها چیزی که ممکن بود این روند رو تغییر بده انفجار یک بمب بود. بمبی که حواس تمام مردم رو پرت کنه. دیگه کسی یادش نیاد که تو این چهار سال چه اتفاقاتی افتاده و فقط به این فکر کنه که ترکش های این بمب کیا رو گرفته. اینکه کی جرات کرده این کار رو بکنه و ...
چه ولوله ای شده بود. تقریبا همه کسایی که تو اتوبوس بودند داشتن با به اون صحنه اشاره می کردند. خیلی برام عجیب بود. مگه میشه. پرچم آمریکا وسط میدان آزادی در کنار پرچم ایران برافراشته شده باشه. داشتم شاخ درمی آوردم. با خودم می گفتم کی اینکارو کرده، حتماً یه سوتی مثل عکس های بیلبورد کرج یا جوکی که تو تله تکس پخش شده است. شایدم کار گروه ههای خرابکاره یا شاید کودتا شده. بعضی ها تو اتوبوس می گفتند حتماً به مناسبت 22 بهمن میخوان آتیشش بزنن. گوشه میدون از اتوبوس پریدم پایین تا چند تا عکس بگیریم. دیدیم یه نفر میخواد پرچم رو بیاره پایین. سریع تر حرکت کردم. انگار وسط مستطیل آبی پرچم هم یه شعاری چیزی نوشته بودند. سریع گوشی رو گرفتم به سمت پرچم که عکس بگیریم، که عباس زنگ زد.
"داود انقلاب رو بهت تبریک میگیم"
"چی میگی عباس، کدوم انقلاب"
واقعاً شکه شده بودم. نمیدونستم چی بگم.
"کدوم انقلاب رو میگی عباس، چی شده"
"معلومه دیگه بابا انقلاب 9 دی"
"بابا اون که هنوز بهش مونده، الان یه کار مهم دارم بهت زنگ میزنم"
نفهمیدم چه جوری صحبت رو تموم کردم، تا به خودم بجنبم و عکس بگیرم طرف پرچم رو پایین آورده بود. با این که از پرچم تو دستش عکس گرفتم ولی فایده نداشت، پرچم برافراشته رو از دست داده بودم. حداقل برای اینکه یه خبری بگیرم رفتم جلو پرسیدم آقا این چرا بالا بود.
"این به مناسبت ورود رئیس جمهورشونه"
"مگه میشه، اوباما به ایران سفر کرده!!"
"من که اسمشو نمیدونم ولی چند روزی هست اومده"
پرچم رو که داشت تا میکرد دیدم تو مستطیل آبی عکس ماه و خورشیده. تازه ماجرا رو فهمیدم.
با خودم گفتم
میان ماه من تا ماه مجنون تفاوت از زمین تا آسمان است
برای دیدن عکس به وبلاگ من میتونید برید.
یه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو میبره ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری ~ باغ آلوچه
دره به دره ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا ~ پشت بيشهها
يه پری مياد ~ ترسون و لرزون
پاشو ميذاره ~ تو آب چشمه
شونهمیکنه ~ موی پريشون...
یه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو میبره ~ ته اون دره
اونجا که شبا ~ يکه و تنها
تکدرخت بيد ~ شاد و پراميد
میکنه بهناز ~ دسشو دراز
که يه ستاره ~ بچکه مث
يه چيکه بارون ~ به جای ميوهش
سر يه شاخهش ~ بشه آويزون…
مگه آدم از دنیا چی مخواد. یه دوستی داشتم که میگفت من حاضرم یه روز با جنیفر لوپز باشم دیگه تا آخر عمر ازدواج نکنم. تازه منظورشو فهمیده بودم. حاضر بودم تا آخر عمر کر بشم ولی یه بار دیگه صداشو بشنوم. لامصب عجب صدایی داشت. صداش از اون صداهایی بود که می شد باهاش کار غیر شرعی کرد. پشت تلفن خشکم زده بود و فقط گوش میدادم.
"الو الو صدا میاد"
"بله بله دارم گوش میدم بفرمایید"
"آخه جواب ندادید گفتم لابد قطع شده، کلاس شما فردا ظهره، اگه صبح بیایید راجع مبلغ هم به توافق میرسیم"
"بله حتما میام خدمتتون"
...
فرشته آرزوهام رو پیدا کرده بودم. هر طور شده بود میخواستم باهاش ازدواج کنم و به دوران نکبت مجردی خاتمه بدم. فردا صبحش لباسهامو اینقدر اتو زدم که خط اتوش پوست دست رو میبرید. برای چندمین بار لباسهامو مرتب کردم و رفتم داخل مدرسه.
براي همه ما پيش اومده كه با دوستانمون به گردش رفته و يا
تو مراسم هاي مختلف شركت مي كنيم و كلي عكس مي گيريم اما هيچوقت اون عكس ها رو نمي
بينيم و فقط صاحب دوربينه كه عكس ها رو داره. عكس هايي هم هست كه خودمون توش
نيستيم ولي دوست داريم كه اون عكس ها رو ببينيم. عكس مراسم هاي مختلف قديم، اردو
ها، عكس هاي جديد از دوستان، نوزادان جمع و بسياري ديگه هست كه ميتونيم از ديدنشون
لذت ببريم.
بعد از گروه اينترنتي پايگاه و وبلاگ وصله، آلبوم يادگاري
مجازي مي تونه بيش از پيش به زنده نگه داشتن سالها خاطرات مشتركمون كمك كنه. براي
اين كار يك فضاي مجازي اينترنتي ميزبان عكس هايي ميشه كه هركدموم از ما براي
سايرين به اشتراك گذاشتيم تا ببينن و اگر خواستن دانلود كنن. دسته بندي عكس ها در
پوشه هاي مختلف و اضافه كردن توضيحات به هركدوم از عكس ها راجع به مكان، زمان،
مناسبت، و افراد توي عكس ميتونه به جذابيت آلبوم اضافه كنه.
اگر هركدوم از دوستان چندتا عكس هم آپلود كنن، صدها عكس به
اشتراك گذاشته خواهد شد كه همه ببينيم. درضمن اين امكان هم وجود داره كه براي ديدن
عكس ها رمز درخواست بشه تا فقط جمع خودمون بتونه عكس ها رو ببينه.
هنوز هم وقتي ياد اون جلسه ميفتم
چهار ستون بدنم خشك ميشه و احساس بي شخصيتي مي كنم. نميدونم كدوم از خدا بي خبري به طرف راپورت
داده بود كه من تو مدرسه به يكي از بچه هاي دوره بالاتر سلام دادم. حدود نيم ساعت
داشتم بصورت پيوسته و بدون توقف فحش ميشنيدم، تازه شانس اورده بودم وسط پنجاه شصت
نفر تو جلسات هفتگي بود و طرف به همين فحش ها بسنده كرد، وگرنه معلوم نبود چه
سرنوشت تلخي در انتظارم بود و الان چيكاره شده بودم. در حين فحش شنيدن حواسم به
بقيه بچه ها بود كه تازه چرتشون پريده و با شور و شوق منو نگاه ميكردن، حقم داشتن
آخه جذاب ترين قسمت جلسات هم معمولا همين قسمتش بود كه ايندفعه قرعه به نام من
بدبخت افتاده بود. "الاق كدوم گوري بودي" منظورشو نفهميدم و خواستم چيزي
بگم كه متوجه شدم كه خدا يه حال خفن به من داده و يكي از بچه ها تازه اومد جلسه.
يه نفس راحت كشيدم و در حاليكه اون بخت برگشه داشت توضيح ميداد من تو فكر اين بودم
اگه راجع به ساعات حضور من پرسيد چه خالي بندي جور كنم. شكر خدا بقيه جلسه به خير
گذشت و جلسه تموم شد، يك ساعت بعد از جلسه در حاليكه من هنوز سرپا واساده بودم به
جز يه عده كه داشتن التماس ميكردن شب بمونن و سوسيس تخم مرغ بخورن، همه رفته بودن
خونشون. اصلا انگار بصورت فيزيكي حضور ندارم، يه ساعت وايساده بودم روزنامه خوندش
تموم شه و دست مباركشون رو بفشارم و شرم رو كم كنم. آخرش هم بدون اينكه سرشو از
روزنامه برداره انگار كه به ديوار داره دست ميده با حالتي كاملا سرد خداحافظي كرد.
شنبه كه رفتم مدرسه تمام تلاشم رو
ميكردم كه از يك فرسخي دوست عزيز غير دوره اي رد نشم كه عين جن ظاهر شد و وسط حياط
جلوي چشم همه به من سلام داد. اينجا بود كه مي خواستم داد بزنم سلام و درد، سلام و
زهر مار سلام و...
نويسنده: شخصيت هاي اين داستان كاملا
خيالي بوده و هرگونه شباهت احتمالي با هر شخص يا گروهي كاملا تصادفي است
اصلاً فرصت نمي دادن من حرف بزنم. هنوز آخ شلنگ اول
رو نگفته بودم كه شلنگ دوم رو مي زد و گريه كنان مي گفت "بگو از كجا آوردي".
كاش به حرف اون پسره گوش ميدام در ميرفتم. آخه باورم نمي شد صاحب مغازه به داداشم بگه
و اونم كت بسته منو تحويل شلنگهاي شيرين مادر بده. خيلي هم تقصير نداشتم آخه اون موقع
آتاري و ميكرو تازه اومده بودن و كمتر كسي از بچه هاي محل تو خونشون داشتن. پاتوق
اكثرمون شده بود مغازه آتاري. صاحب مغازه هم فقط كسايي رو را ميداد برن تو كه
ميخواستن بازي كنن، منم كه نمي تونستم هر روز 5 تومن براي بازي از بابام بگيرم
مجبور بودم اكثراً از پشت شيشه مغازه باقي بچه ها رو ببينم كه دارن قارچ خور بازي
ميكنن يا با تفنگ مرغابي ميزنن. حتي يكبار
صاحاب مغازه براي اينكه حس همدوستي خودش رو ارضا كنه و اونجوري كه از قيافش ميشد
خوند دو تا حج عمره به حساب خودش بزاره، گذاشت من يك دست مفتي قارچ خور بازي كنم. منم
با اينكه هنوز بازي رو شروع نكرده افتاده بودم تو دره، ولي اينقدر حال كرده بودم
كه همون شب خواب ديدم هرچقدر قارچ خور بازي ميكنم و ميبازم صاحاب مغازه اجازه ميده
دوباره بازي كنم. نميدونم بابام واقعاً پولشو نداشت يا به خاطر تفكرات خاص خودش كه
بچه فقط بايد درس بخونه ميكرو نمي خريد. ميكرو نخريدنش به كنار ولي با اينكه كلاً 50 تومن از دخل مغازه بابام
برداشته بودم برم بازي (اونم فقط 30 تومنشو تونستم بازي كنم) تو اين شلم شوربا
بابام مدعي بود 200 تومن از دخل كم شده. من هم بخدا به 200 تومن جريمه راضي بودم
ولي به اندازه دو هزار تومن كتك خوردم و ادب شدم. بهر حال چند روز بعد بابام به
داداشم پول داد بره برامون ميكرو بخره ولي چه فايده.
از اون روز هروقت ميكرو ميبينم فكر ميكنم داره داد
ميزنه آي دزد، آي دزد، ....
اگر یک نگاه به ستون نویسندگان وبلاگ بیندازید خواهید دید که 21 نویسنده برای وبلاگ ما وجود داره که تو این زمینه فقط از CNN کمتر نویسنده داریم. شکر خدا اکثر این نویسنده ها فقط اسمشون تو نویسنده هاست وگرنه اگر قرار بود هرکدومشون مثل مرتضی صادقی در یک ساعت 4 تا مطلب بزنن که وبلاگ ما ثانیه ای آپدیت می شد. مشکل تعداد مطالب نیست بلکه خود مطالبه که مملو از غلط های املایی، انشایی، مفهومی اند و موضوعات مطرح شده در انها به جمع دانشجویی ما ربطی ندارد. مشکل بزرگتر اینه که وقتی تو یه گروه ارکستر یکی ساز خودشو میزنه و رهبر ارکستر هم هی بسته پیشنهادی ارائه میده طرف خودشو به کوچه علی چپ میزنه. از مرتضی صادقی درخواست میکنم برای اینکه به آنهمه اظهار نظرهای دوستان در مطلب بسته پیشنهادی بی توجهی نشه نظر خودش رو رسما اعلام کنه. امیدوارم با پذیرش بسته پیشنهادی از طرف ایشون مشکل بصورت کاملا دموکراتیک حل بشه.
راجع به فرایند اضافه شدن نویسندگان به وبلاگ هم صحبت داشتم که فکر میکنم فعلا طرح موضوع لزومی نداره.
توی راه دانشگاه وقتی ضبط ماشین رو روشن کردم برنامه موج مجهول رادیو تهران داشت راجع به اظهارات اخیر دادستان تهران بحث می کرد. قاضی مرتضوی در اظهاراتی عجیب خبر از تبعید کسانی که در طرح مبارزه با بدحجابی دستگیر می شوند به محل تولدشون داده بود که این موضوع دستمایه طعنه گوینده رادیو شد که گفت: " به جوانان پیشنهاد میکنم با کسانی ازدواج کنند که محل تولدشان در یک شهر باشد تا در صورت تبعید شدن بازهم کنار هم باشند". توی دانشکده که رسیدم یکی از هم دوره ای هام یک کلیپ موبایل بهم نشون داد که از صحنه برخورد پلیس با یک دختر به اصطلاح بدحجاب فیلمبرداری شده بود. در کل مدت زمان فیلم که به صورت مخفیانه فیلمبرداری شده بود صدای جیغ زدن دختر که فریاد میزد "نمی خوام بیام" شنیده می شد. در یک صحنه سوال برانگیز وقتی پلیس زن چادری موفق نشد دختر را سوار ماشین پلیس کنه مرد پلیس درشت هیکل اومد جلو و تقریباً دختر رو بغل گرفت انداخت تو ماشین. وقتی نشستم پای اینترنت چندتا خبر بخونم دیدم بازتاب نوشته بود یک استاد 70 تا 80 ساله که به شوخی یک تار موی دختر دانشجوی چادری رو کشیده موجب اعتراض و تجمع دانشجویان و دانشمندان مسلمان در مقابل دانشگاه تهران شده. دانشگاه هم بلافاصله این استاد عامل اشاعه فحشا رو اخراج کرده. شوخی از آنجا آغاز شده که یکی از دانشجویان فرشته ای کچل کشیده بود و پس از انتقاد استاد، خانم چادری قربانی این استاد از طرف دیگر کلاس اظهار می دارد که زیبایی به مو نیست که در این لحظه استاد یک تار موی او را می کشد و می گوید" خوشبختانه کچل نیست" و کل کلاس می خندند.
آقای متکی هم در مجلس شامی که در شرم الشیخ برگزار شده بود شرکت نکرده و علت آن را لباس زن ویولون زنی که تقریبا تمام خبرگزاری های خارجی یک عکس از اون رو چاپ کرده اند اعلام کردند و سخنگوی دولت گمراه آمریکا گفته بود "نمی دونم آقای متکی از کدوم زن ترسیده، زن ویولون زن یا خانم رایس!". دانشگاه امیرکبیر هم که همچنان مکان تحصن و اعتراض به مطالب چاپ شده در نشریات دانشجویی آن دانشگاه است که به حجاب چادر توهین کرده اند. فیلم زمان انتخابات احمدی نژاد هم که همه جا پخش بود (حتی وبلاگ خودمون هم یه لینک براش گذاشته) و ..........
انگار واقعا مشکل مملکت ما اینه که دخترا چه لباسی بپوشن. شکر خدا که من دختر نیستیم و مشکلات مملکت گردن من نیست.
"محمود خدا بگم چیکارت کنه! آخه چرا من! حالا من کجا قایم شم که کاندولیزا رو نبینم" در حالیکه داشتیم تو سالن غذا خوری دنبال یه جایی می گشتیم که تا حد ممکن از دیدن کاندولیزا دوری کنیم زیر لب هی به خودم فحش میدام. کاش حرف خانومم رو گوش میکردم و خودم رو میزدم به مریضی و سفر رو مینداختم گردن علی (منظورم لاریجانی است). "منوچهر بدو بیا یه جای خالی پیدا کردم" حسینی (سخنگوی وزارت خارجه) در حالیکه ازخوشحالی دهنش تا پس گردنش باز بود با اشاره دست از اون طرف سالن منو صدا کرد. درحالیکه سعی میکردم پرستیژ دیپلماتیکم رو حفظ کنم با سرعت رفتم به طرف حسینی تا مبادا کسی جامون رو بگیره. "بابا این هم جاست تو پیدا کردی، اینجا که همه سالادها رو خوردن، تازه نزدیک در خروجیه، رفت و آمد زیاده، بیا بریم همون اول سالن پیش عرب ها بشینیم اونا وضعشون توپ توپه ببین لامصب پول نفت چقدر چاقشون کرده" هنوز غر زدنم تموم نشده بود که حسینی وسط حرفم پرید و گفت: "بابا اینجا امنه چون تا دیدیم کاندولیزا اومد تو سالن از همین در میریم بیرون، اون اول سالن ممکنه کاندولیزا مارو ببینه اونوقت جوابه محمود رو تو میدی؟ تازه من شنیدم تو سالاد عرب ها کافور ریختن تا حرارتشون کمتر بشه، ماها نخوریم بهتره" من سریع جواب دادم "کافور به ما اثری نداره، کل دوران دانشجویی کافور خوردیم بدنمون عادت کرده". درست در همین لحظه که من و حسینی مشغول بحث و جدل بودیم از شانس بد من کاندولیزا از در خروجی وارد سالن شد، "Hello Mr. Mottaki," درحالیکه دستش رو به سمت من دراز کرده بود سلام داد، اصلاً تمرکز نداشتم، ناخوداگاه دستم رو دراز کردم که باهاش دست بدم، خدا پدر این حسینی رو رحمت کنه که دستم رو وسط راه گرفت و یه تنه به من زد تا حواسم جمع شه، ولی تو ذهنم همش نگران بودم که جواب محمود رو چی بدم. "منوچهر زود بیا در ریم" حسینی داشت دست منو می کشید و هی حرفش رو تکرار میکرد. منم با گفتن "See you soon" بدون اینکه حتی یه لقمه ناهار خورده باشم همراه حسینی رفتم تو اتاقمون. بعد از ظهر وقتی خبرنگارها از ملاقات منو کاندولیزا پرسیدن به حسینی گفتم همه ماجرا رو تکذیب کنه تا بعداً یه فکری براش بکنیم. روز بعد هم نهار رو تو اتاقمون خوردیم و دیگه طرف سالن غذاخوری نرفتیم.
فیلم اخراجی ها در مدت زمان کوتاهی از نمایش با فروش میلیاردی خود رکورد تاریخ سینمای ایران را شکست. این فیلم که از ساخته های ده نمکی است داستان یک گروه اوباش را در آخرین سال جنگ تحمیلی به تصویر می کشد که برای جلب رضایت خانواده دختر مورد علاقه خود برای چند روزی به جبهه جنگ می روند. فیلم داستانی بسیار ساده دارد که در انتها بصورت کاملاً قابل پیش بینی و با تاثیر گرفتن این گروه اوباش از کرامات رزمندگان و به راه راست هدایت شدن تک تک آنان و شهادت سرکرده گروه به پایان می رسد. داستان فیلم هیچ نقطه جذاب و شگفتی برای تماشاگر ندارد، جلوه های جنگی نیز بسیار غیر واقعی بوده طوریکه تماشاگر اصلاً خود را در زمان جنگ احساس نمی کند. باوجود اینکه ده نمکی به عدم اهدای هیچکدام از سیمرغ های جشنواره فجر اعتراض زیادی داشته و آن را سیاسی خواند اما نگاهی منصفانه به فیلم تاییدی بر تصمیم داوران جشنواره خواهد بود. تنها نکته قابل توجه این است که چرا فیلم مورد توجه بسیار تماشاگران قرار می گیرد که گواه آن انتخاب بهترین فیلم تماشاگران در جشنواره و رکورد شکنی آن در سینما است. پاسخ این سوال را باید در سنت شکنی فیلم و عبور از خطوط قرمز سینمای جنگ جستجو کرد. خطوط قرمزی که بصورت پیش فرض تمام رزمندگان را انسانهایی ملکوتی و ماورایی نشان می دهد که همگی در آرزوی شهادت اند. شوخی کردن با برخی سنتها مانند صحنه خواندن ترانه های کوچه بازاری ، قمار بازی، کشیدن سیگار و گویش جاهل گونه گروه اوباش در جبهه باعث جذابیت این فیلم برای تماشاگران است. ضمن اینکه انتخاب بازیگران فیلم توسط شریفی نیا بصورت کاملاً حرفه ای تاثیر زیادی در فروش فیلم داشته بعنوان مثال حضور اکبر عبدی با لهجه شیرین ترکی و صورت خنده دار وی در صحنه یی که وی موجب می شود همه به شک بمب شیمیایی ماسک بزنند موجب خنده هر تماشاگری می شود. در گذشته نیز فیلم مارمولک با زیر پا گذاشتن این خطوط قرمز و هدف قرار دادن لباس روحانیت بسیار مورد توجه قرار گرفته بود و چه بسا اگر مانع نمایش آن در سینما نمی شدند و مراقبتی که از فیلم اخراجی ها برای جلوگیری از خروج سی دی فیلم بعمل آمد در مورد آن فیلم هم انجام می شد اکنون رکورد فروش در اختیار مارمولک، فیلمی که میان ایرانیان خارج از کشور نیز مورد استقبال واقع شد، بود.
نمی دونستم چه اتفاقی قراره برام بیفته، خیلی می ترسیدم، هر وقت هم که یه مرد ریش بلند میدیدم ترسم دوبرابر میشد.دوربین هایی هم که اطراف اتاق بود منو یاد فیلمهای اینترنتی که تصاویر سر بریدن گروگان ها توسط افراد نقابدار رو نشون میداد مینداخت. نفهمیدنه زبون اونها هم وضعیت رو برام سخت تر کرده بود. تنها چیزی که متوجه می شدم "الله" بود که اگر قبلش لا لا زیاد بگن یعنی کارمون تمومه، برای همین بود که من و همه رفقام موقع دستگیری درست بعد از شنیدن "الله " خشکمون زده بود و تسلیم شده بودیم اما صدای اطراف اینقدر زیاد بود که نفهمیدیم قبلش لا لا هم گفته بودن یا نه.
سوالاتی که تو بازجویی می پرسیدن برام عادی بود اما وقتی اون مرد ریشو پرسید " نظرت راجع به فدا کردن جونت برای وطنت چیه" داشتم مطمئن میشدم که باید وصیتم رو بنویسم، تو همین لحظه بود که یه کاغذ و قلم بهم دادن و گفتن هرچی میخوام برای خانوادم بنویسم. آخرین تیر تو تاریکی رو انداختم و کلی غلط کردم تو نامه نوشتم. ولی وقتی اومدن و شروع کردن به متر کردن من، امیدم از نامه غلط کردم هم ناامید شد و دیگه خودم رو تو تابوت میدیدم. برای همین یه ذره خودم چاق تر کردم تا تابوت من گشاد تر شه. چند روز بعدی اوضاع زیر و رو شد، کلی مارو تحویل گرفتن و گذاشتن کنار هم باشیم. نمی دونستنم هدفشون چیه اما خیلی خوش بین نبودم، همش تو فکر مرگ و خوابیدن تو تابوت بودم. تنها نکته مثبت این بود که تابوت من تنگ نیست. "خا ار، تشریف بیارین" هروقت میخواستن منو صدا کنن به من یه چیزی شبیه "خا ار" می گفتن و دیگه من عادت کرده بودم. بقیه دوستانم رو هم صدا کردند و گفتند امروز تکلیفتون روشن میشه. منو تو یه اتاق تنها گذاشتند، منتظر بودم نوع مرگم رو ببینم که یه خانم با یک دست کت و شلوار گرون قیمت وارد شد. "اینها رو بپوش قراره آزاد شید". از خوشحالی داشتم بال در می آوردم، پریدم هوا و سریع لباس هارو گرفتم که بپوشم. اما کت و شلوار خیلی برام گشاد بود و برای یه نفر دیگه هم جا داشت، اونها هم مجبور شدند لباس عادی برام بیارم بپوشم. گشادی کت و شلوار تقصیر خودم بود که تابوت گشاد می خواستم. بهرحال فرق نمیکنه با لباس عادی یا کت و شلوار من آزاد شدم.
هنوز هم اون تابوت (کت و شلوار) رو نگه داشتم هر از چند گاهی تنم می کنم. ولی هنوز هم برام گشاده. دفعه بعد که دستگیر شدم دیگه خودم رو چاق نمیکنم تا کت و شلوارم اندازم شه.
چشمهای کمسوی پدرم با شور و شعف خاصی به من خیره شده بود و مادرم با حالتی بین اشک و لبخند به من نگاه میکرد. تازه سال تحویل شده بود و هنوز تلویزیون داشت دعای یا مقلب القلوب رو میخوند. اتاق خلوت و بدون سفره هفت سین ساکت بود. انگار همه داشتن خاطراتشون رو مرور میکردن. یاد دورانی که تو همین اتاق 10 تا بچه سر سفره هفت سین به ماهی سر سفره خیره میشدیم تا حرکت ماهی قرمز تو تنگ رو موقع تحویل سال ببینیم، یاد شمردن عیدیایی که گرفته بودیم و خیالپردازی راجع به چیزهایی که باهاش میخواییم بخریم، یاد تخم مرغ های رنگی و مسابقه شکوندن تخم مرغها، یاد لباسها و کفشهای نو، یاد سبزه هایی که هرکدوم سبز میکردیم، یاد پیک شادی و جریمه های عید، یاد قصه عمو نوروز و ننه سرما، یاد مهمونی و شب نشینی ... عین یه برق همشون از جلو چشمام رد شد. حالا همه برادرام و خواهرام عروسی کرده بودن و رفته بودن و تو خونه خودشون سفره هفت سین پهن کرده بودن.
بعد از اینکه با پدر و مادرم روبوسی کردم پدرم دست کرد لای قران و یه اسکناس دویست تومانی درآورد و با لبخند زیبایی که بر لب داشت و لهجه دلنشینش گفت "اینم عیدی پسر گلم". وقتی خم شدم عیدی رو بگیرم یک لحظه تصور کردم تو سن پیری لحظه تحویل سال هیچکدوم از بچه ها نباشن، کسی نباشه که عیدی بخواد و روبوسی کنه، وحشت اون تنهایی تنم رو لرزوند. با خودم قول دادم تا وقتی سایه پدر و مادرم رو سرم هست هر سال موقع تحویل سال کنار دستشون بشینم و عیدی بخوام.
فکر میکنم اکثر خواننده های این متن هنوز مجردن و پیش پدر مادرشون زندگی میکنن. بهر حال امیدوارم هیچوقت هیچکس چشمان پدر و مادرش رو منتظر نذاره.
عید همتون مبارک
عین چراغ چشمک زن از دور علامت میدادم که بچه پایین شهرم، با این حال دلم و زدم به دریا و رفتم تو، مرد کت شلواری خوشتیپ تو فروشگاه تمام قد بلند شد و اومد جلو و درحالیکه یه ذره سرش رو کج کرده بود گفت "سلام خدمتی از من بر میاد" باور کنید اگه اونو بیرون میدیدم می گفتم یه کلفت مملکته. در حالیکه به مبل هایی که به من نزدیک تر بود اشاره کرده بودم و سعی میکردم یه جور نشون بدم که انگار صدها ساله جد اندر جد رو مبل میشینیم ازش پرسیدم"ببخشید این مبله چنده؟". جواب داد "این ست براتون تموم میشه یک و هشتصد". با گفتن مرسی با سرعت از مغازه خارج شدم. با اینکه چند متری از مغازه فاصله گرفته بودیم ولی نگاه برادر کوچیکم که تازه وارد هفت سالگی شده بود هنوز دنبال اون مبلا بود. از چند روز پیش اینقدر گریه کرده بود که باید مبل بخریم که چشماش هنوز هم قرمز بود. با خودم گفتم ای لعنت بر این صدا سیما که هی نشان داد آدمهای بدبخت و فلک زده و بی کلاس رو فرش میشینن و آدمای مایه دار و تحصیل کرده و متمدن روی مبل و صندلی که باعث شد برادرم هوس مبل بزنه به کلش. تمام یافت آباد رو زیر رو کردم تا بالاخره یه دست مبل پیدا کردم که نسبتاً ارزون بود. هرچی پول عیدی داشتم با حقوق پیش پیش دوماه بعد روهم گذاشتم و یکساعت چونه های طرف و مالیدم تا بالاخره راضی شد مبل رو به من بفروشه. آخره کار اینقدر عصبانی شده بود که تقریباً با یه صدای بلند گفت "آقا وردار ببر شما رو به خدا دیگه طرف ما نیا، فاکتورشم برات مینویسم، هزینه حمل پای مشتریه و جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود". با زور و زحمت اون مبلها رو که بیشتر شبیه تنه درخت بود بار وانت کردیم و برادرم رو راضی کردم که از روی مبلا بیاد پایین و بشینه جلوی ماشین. "ما مبل داریم، هی هی، ما مبل داریم ، هی هی ..." درست تا دم در خونه برادرم آواز خوند و مغز منو برد. بعد از اینکه مبل هارو تو کوچه خالی کردم و پول وانت رو دادم خواستم همسایه رو صدا بزنم کمک کنه ببرمیشون تو خونه، که دیدم ای دل غافل، مبل های به این بزرگی که اصلا از در خونه ما تو نمیره. درحالیکه با یه دست محکم به سرم می زدم نشستم رو مبل و چشم دوختم به برادرم رو که داشت روی مبل ها بالا پایین می پرید.
آقا شهرام داشت تو رستوران زندان با مسئول زندان غذا می خورد (جوجه کباب) که یهو حس کرد دستشویی داره. "حاجی جون ببخشید من یه سر برم دست به آب میام، جوجه های منو نخوری ها" این جمله رو وقتی از روی صندلی نیم خیز شده بود گفت و رفت دستشویی. خیلی اتفاقی آقا شهرام دید که ای بابا دستشویی دوتا در داره که اونیکی در درست تو فرودگاه مهراباد باز میشه، از روی کنجکاوی رفت ببینه هنوز هواپیمای اختصاصیش تو حیاط پارکه یا نه که ازدحام جمعیت اونو هل داد تو هواپیما و شهرام رفت خارج....
فرار شهرام جزایری را باید به پای چی یا کی گذاشت:
1) چرا شهرام داره جوجه میخوره که لازمم باشه بره دستشویی
2) چرا توالت زندان دوتا در داره
3) چرا در توالت به فرودگاه باز میشه
4) چرا بعضی ها شهرام رو هل میدن تو هواپیما
5) اصلاً چرا شهرام رو زندانی کردن
اصلاً مگه شهرام وجود هم داشته؟
تنها دختر دانشگاه بود که باهاش سلام علیک داشتم (تازه همیشه اون سلام میداد)، دست خودم نبود اما باوجود اینکه ازش خوشم میومد همیشه ازش دوری میکردم. هروقت میدیم که از روبرو داره میاد به هر بهانه ای شده مسیرم رو کج می کردم تا مبادا بهش برسم و از خجالت خرابکاری کنم. با این حال به اسرار دلم هر روز تو دانشگاه پلاس بودم تا شاید باز ببینمش. اگه قدرت قلبم بر استدلال عقلم پیروز میشد و اون دوتا تار مو که از زیر روسری بیرون زده بود و قامت کوتاهش رو نادیده میگرفت همون روز اول که بهم سلام داد میرفتم خواستگاریش.
این دفعه ولی اوضاع فرق داشت، قضیه صد و پنجاه تومان و میدون ونک من رو توجیح کرده بود که باید ارتباطاتم رو قوی کنم. "قبل از ازدواج باید با طرف آشنا شد، الان دیگه دوران قدیم نیست که عروس رو اولین بار تو حجله ببینی" توجیح های مختلف داشت هرچه بیشتر تمام بنیانهای قبلی فکریم رو عقب تر میزد، "اصلاً ما رو امّل بار اوردن....بابا طبیعت انسانه...". با ذهنی مشغول این جور فکرها وارد دانشگاه شدم رفتم دانشکده ریاضی (میدونستم که اون محاسبات داره).
"مگه من از بقيه چي کم دارم، طرف سرش به تنش نميرزه صدتا دوست دختر داره اونوقت من حتي با خواهرم از پشت پرده سلام عليک ميکنم..... اما عوضش ما آخرت و داريم، مي خوام هرچي عقده دارم سر اين حوري هاي بهشتي خالي کنم..... اما يه نگاه مستحبه، بزار ببينيم اين دختر دختر که ميگن چيه...."
انواع فکرهاي مختلف به نحوي تمام فضاي ذهنم رو اشغال کرده بود که حتي جا براي سوزن اندتختن نبود. ترافيک ميدون ونک هم که باعث ميشد چشمام به جمال انواع مختلف اين جمعيت از ما بهترون که از هر سوراخي بين ماشين ها راه عبور پيدا مي کردن منور بشه. "استغفرالله، خواهر من حجاب عفاف زن است (همون صدف در مرواريدي که اخيراً تو يه وبلاگ خونده بودم)" اين جمله که اومد تو ذهنم گفتم اي لعنت بر باعث و باني هر چي و هرکي که باعث شده هممون عين گرسنگان آفريقايي تا يه گوشتي ميبينيم تو خيابون راه ميره شيرجه ميزنيم روش. "آقا مستقيم ميري؟" يه صدايي شبيه صداي قطام تو فيلم امام علي (اونجايي که ابن ملجم وسط نماز عقل از سرش پريد ) از شيشه بقلي اومد. گردنم شروع به لرزيدن کرد انگار ينفر محکم گردنمو گرفته که بر نگردم يا اينکه اصلا سرم رو چيزي بند نيست و براي خودش داره ميجنبه. نميدونم فهميد يا نه ولي با يه مکثي برگشتم و نگاش کردم. زبونم قفل شده بود نمي دونستم چيکار کنم، بي اختيار سرم به اشاره تاييد پايين افتاد و طرف سوار شد. بوي بسيار تندي که توي ماشين پخش شد بود همون يه زره هوش و هواسم رو هم پروند (البته من به بو آلرژي دارم). اصلاً مستقيم کدوم طرفه (باورت نميشه که اين سوال رو پرسيده باشم). چرا ديگه ترافيک نبود، انگار که همه دارن راه ميدن ما رد شيم، آخه لامصب ها يکم جلوي راه منو بگيريد. هر پليسي رو که مديدم دنبال جملاتي ميگشتم که "آقا مسافره، به خدا من بيگناهم، دوست ناباب، قراره ازدواج کنيم، اصلاً به شما که کيه". تو اين فکرا که بودم که اون صداي پريايي گفت "آقا بي زحمت اين بغلا پياده ميشم". انگار سر سفره عقد عروس بهم نه گفته باشه، همه چيز داشت از دست ميرفت، آروم زدم بغل. تمام انرژيم رو جمع کردم تا اينکه حرف بزنم. دلم رو زدم به دريا، گفتم به جهنم هرچي ميخواد بشه بشه من ديگه به آخر خط رسيدم. ماهيچه هاي گردنم رو محکم کردم چشمام رو بستم (3....2.....1) صورتم رو برگردوندم گفتم:
"اا...."
"خانم...."
"......." (يعني سکوت)
"صد و پنجاه تومن ميشه"
چشمام رو که باز کردم طرف رفته بود و عروسکهاي توي ماشين رو هم دزديده بود.
"به جهنم ميرم سراغ همون حوري هاي بهشتي"
پشت چراغ بعدي تو ترافيک وايسادم.....
+) حساسيت زيادي نداشته باش، شدي مثل مارگزيده که از ريسمان سياه و سپيد ميترسه،
-) نه بابا آگاهيم بيشتر شده آخه مومن از يک سوراخ دوبار نيش نمي خوره.
+) قرار نيست هر مردي با هر پسري خلوت کرد که حتماً خبري باشه
-) عزيز من شايد فعلاً خبري نباشه ولي تضمين دو روز ديگه رو کي ميده
+) فکر کنم تو منفي نگر شدي. بابا، ناظم مدرسه با يکي از بچه ها تو دفتر داره صحبت ميکنه اين خيلي عاديه
-) نه در زمانيکه هيچکي تو مدرسه نيست و فقط من طبقه بالا کلاس دارم. تازه هفته پيش هم همينطوري بود. با وجود اينکه هيچ کلاسي نداشت مونده بود مدرسه.
+) تو کلاً نسبت به ريشوها بدبيني، بابا تو هر قشري هم خوب هست هم بد
-) ريشوها فرق دارن، اينا رو شستشوي مغزي ميدن. من خودم يادم که اون زمونا چقدر از طرف تاثير ميگرفتيم. تو يه لحظه جاي زمين و آسمون رو عوض مي کرد. شده بود پيغمبر ما.
+) خريت خودت رو به حساب ديگرون نذار. تو خودت بايد عاقل باشي و راه و چاه بشناسي. الان هم جور ديگه اي داري افراط و تفريط ميکني. بجاي اينکه اشتباهات گذشته برات عبرت باشه فقط جهت اشتباهاتت رو عوض کردي ولي اندازش ثابت مونده.
-) من نسبت به خيلي از چيزا که بهم ياد داده بود بدبينم. اين چيزا رو درست کردن که من و تو رو خر کنن.
+) کدوم چيزارو. چرا داري همه چيز رو نقض ميکني. فکر کنم يادت رفته چي بودي و به کجا رسيدي.
-) همش از کار خودم بود.
+) ......
-) ......
راستي چرا روند تغيير اعتقادات بعضي از ما اينقدر سريع بود؟ از راست افراطي تا چپ افرادي.
"ما دم درتونيم" ، رسول رستمي با اون صداي کلفتش از پشت تلفن گفت، اومده بود فايل ديکشنري بگيره، رفتم پايين ديدم به قول رفقا، سرداران در پژوآردي رسول نشستن. رفتم تو ماشين، صداي حسين حسين و واي واي در پس زمينه بوي محرم ميداد، حالا صدا چه جوري مي تونه بو بده بماند. پرسيدم "امسال هم هيئت برقراره؟" رسول گفت: "مگه ميايي" گفتم اون شبايي که شام ميدن حتماً ميام" ولي تو ذهنم يادم اومد که بابا پارسال که شام اومديم هيئت با بچه ها رفتيم فالوده خورديم. بعد که از اونا خداحافظي کردم پيش خودم فکر مي کردم چرا ديگه دانشجوهارو تو هيئت کمتر مي بنيم، آيا علتش همان عدم حضور دانشجوها تو پايگاهه، ولي يادمه اون قديما توي هيئت کساني را ميديدم که سالها بود از مسجد رفته بودند، تازه هيئت چه ربطي داره به پايگاه رفتن يا نرفتن. ميکروفون رو برداشتم رفتم مصاحبه با دانشجوها (البته در ذهنم):
من: چرا هيئت کمتر ميري؟
اون: بابا کي حوصله داره يک ساعت بشينه پاي منبر حرفاي تکراري بشنوه.
من: بعد از سخنراني بيا
اون: بابا عزاداري رو اونقدر طولش ميدن ادم جونش در مياد.
من: تو بشين يه گوشه کاريت نباشه
اون: سرداران گير ميدن ميگن اون اتاق رو خالي کنيد.
من: وسط عزاداري بيا
اون: چه از وسط بيام چه از اول بيام آخوندي پول يه مجلس کامل رو حساب مي کنه.
بازم اون: بابا اصلاً آب من با اينا تو يه جوب نميره
اون با عصبانيت: تو خودت چرا نميري؟
اون در حال فرياد زدن: اصلاً به تو چه که کي مياد کي نمياد. هر کس رو تو قبر خودش ميزارن.
من: بابا بيخيال شو. حالا اگه حالشو داري بيا بريم خيابون گردي. تو محرم خيابونا ديدنيه.
اون: نميام. قراره امشب رفقا دور هم جمع شيم يه ... بازي کنيم.
اينجا بود که وژدانم گفت آخر مصاحبه اينطوي بايد باشه:
اون: عزيزم ما خودمون هيئت داريم منم هرشب اونجام. زياد وقت نمي کنم هيئت پايگاه سر بزنم ولي کاش مي شد دوباره همه باهم زير يک سقف سينه بزنيم.
به اميد اون روزي که دوباره هممون زير يک سقف براي امام حسين عزاداري کنيم.
اون زمونیکه تازه دانشجو شده بودیم و هنوز کلّمون بوی قرمه سبزی می داد فعالیت های دانشجویی زیادی رو انجام می دادیم (یا حداقل می خواستیم انجام بدیم) که بعضی هاش موفق بود بعضی هم نبود. از جمله این طرح ها میشه تشکیل موسسه غیر دولتی مهر، گروه اینترنتی پایگاه، آب تصفیه کن حاج صفا، جلسات بحث انگلیسی free discussion ، ضد موشک مجتبی، ویدئو کلوپ صدیق، تاکسی تلفنی غلام و این آخریه وبلاگ مصطفی را نام برد. به علل موفقیت و شکست هرکدام از این طرح ها و میزان آینده نگری طراح های آنها در ارائه طرح کاری ندارم اما می خوام یکی از این طرح ها رو که بعد از توقفش با حسرت و افسوس مواجه شد و خیلی ها نیاز به اون رو بعدها (در کنکور کارشناسی ارشد، دکتری، استخدام و مهاجرت به خارج) متوجه شدند با کمک بعضی از شما به یک شکل جدید زنده کنم. هدف یادگیری زبان انگلیسی است.
از نقص های طرح free discussion این بود که اولاً تعداد کسانی که می تونستند یک جمله ساده انگلیسی بگن خیلی کم بود چه برسه بخوان حرف بزنن. دوماً تاکید آن طرح بر تقویت مکالمه انگلیسی بود و خیلی ها نیازی به تقویت مکالمه نمی دیدند. سوماً جلسات تحت تسلط افراد قوی تر قرار می گرفت و افراد ضعیف تر کمتر می تونستند حرف بزنند. چهارماً حضور فیزیکی افراد در جلسات مشکلات هماهنگی زمان جلسه و یافتن مکانی مناسب و آرام را داشت. و چندین مشکل دیگه که بروبچه های free discussion می تونن بگن.
الان خیلی از رفقا یا کلاس زبان میرن یا خودشون کتاب انگلیسی می خونن به هرحال پایه زبان دانشجوهای پایگاه نسبت به گذشته قوی تر شده. علاقه به یادگیری زبان هم افزایش پیدا کرده. بنابراین با توجه به ایرادهای طرح free discussion و محیاتر شدن شرایط جدید طرح اولیه ای رو پیشنهاد میدم که بر مهارت های reading ، writing تمرکز داشته و دامنه لغات را افزایش میده ضمناً حضور فیزیکی افراد نیز ضرورت ندارد.
در این طرح هر فرد باید در یک بازه زمانی (مثلاً یک هفته) یک مطلب راجع به یک موضوع بخونه (بصورت مقاله که در سایتهای en.wikipedia.org یا answers.com یا هر دائره المعارف اینترنتی دیگه و یا حتی کتاب روزنامه و مجله های انگیسی) سپس اون را در 10 تا حداکثر 15 خط خلاصه کنه. سپس این مطلب در یک وبلاگ مشترک قرار داده میشه تا همه ببینند. خیلی مهمه که موضوعاتی که برای خواندن انتخاب میشه جذاب، جدید، و مرتبط با شرایط خودمون باشه چرا که علاقه به خوند زیاد میشه و خواننده در انتها علاوه بر انگلیسی بساری اطلاعات دیگه هم بدست میاره. ضمناً در اوایل کار میتونید بیشتر از جمله های اون مقاله در خلاصه نویسی استفاده کنید و در مراحل بعدی درصد جملات خودتون رو افزایش بدبد. من خودم این طرح رو شروع کردم. برای دیدن مثال هایی از خلاصه نویسی و مطالب من می تونید به آدرس www.persiason.blogspot.com مراجعه کنید.