تبليغاتX
وصله
مصاحبه روزنامه اسرائيلي با يكي از كاركنان كهريزك
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:27 توسط مجتبی امیری |


salam dostan
 
belakhare bad az 40 saat parvaze doshvar va tebghe mamol gand zadane iran air to takhire va gom shodane yeki az sakamon belakhare residim vancouver. age bekham sadeghane begam fekr mikardam inja ziba bashe vali na enghadr. vaghean keyfiyate zendegi inja jore digast. kheili kheili arome va bedone estres va hayaho. inja alan hava fogholadast. hamasham baron miad. darim alan donbale khone migardim ba khanomam.
 
rastesh jodayi az dostan bekhosos jodayi az khanevade to forodgah vaghean sakht bod. vali arezo mikonam betonim ye hamchin jayi dore ham jam shim. delam hanoz nayomade bara bacheha tang shode. kheili dostane khobi dashtam va albate daram.
 
man ke inja kar khasi az dastam bar nemiad vali khoshhal misham age kesi kari dasht man anjam bedam.
 
dostdare shoma
soheil
+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:15 توسط سهیل محمود زاده |

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
!
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا بنشین ، بگو ، بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی ؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی ؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
...
تفنگت را زمین بگذار

فریدون مشیری

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 13:55 توسط مجتبی امیری |

مسافری در شهر بلخ جماعتی را
> دید که مردی زنده را در تابوت
> انداخته و به سوی گورستان می برند
> و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می
> زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می
> گیرد که « والله، بالله من زنده ام!
> چطور می خواهید مرا به خاک
> بسپارید؟»
 اما چند ملا که پشت سر تابوت
> هستند، بی توجه به حال و احوال او
> رو به مردم کرده و می گویند: «
> پدرسوخته ی ملعون دروغ می
> ‌گوید. مُرده

> مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.
>
گفتند: «این مرد فاسق و تاجری
>
ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت
>
پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد
>
عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
>
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز
>
به مرگ او گواهی داد. پس یکی از
>
مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر
>
اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از
>
مرگ برگشته و ادعای حیات می کند.
>
حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر
>
گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و
>
مقبول نمی افتد. این است که به حکم
>
قاضی به قبرستانش
>
می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب
>
است و معطل نهادن جنازه شرعا ً
>
جایز نیست
>
>
>
>
کتاب
>
کوچه /ب2/ص1463

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 8:6 توسط مجتبی امیری |