تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
!تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا بنشین ، بگو ، بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی ؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی ؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را ـ برادر جان
ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده
ات بیدار
...تفنگت را زمین بگذار
فریدون مشیری
> مسافر
حیرت زده حکایت را پرسید.
> گفتند: «این مرد فاسق و تاجری
> ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت
> پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد
> عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
> شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز
> به مرگ او گواهی داد. پس یکی از
> مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر
> اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از
> مرگ برگشته و ادعای حیات می کند.
> حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر
> گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و
> مقبول نمی افتد. این است که به حکم
> قاضی به قبرستانش
> میبریم، زیرا که دفن میّت واجب
> است و معطل نهادن جنازه شرعا ً
> جایز نیست!»
>
>
>
> کتاب
> کوچه /ب2/ص1463