تبليغاتX
وصله
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 15:50 توسط فرهاد جوانمردی |

ساعت 9:30 شب بود که به دروازه شهر رسیده بودیم ، حس و حال عجیبی بود ، چشمانم به دنبال چیزی می گشت از همان ابتدای شهر به دنبال گنبد طلا می گشتم.وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم از مادر دوستم سمت حرم را پرسیدم ولی از آنجا هم چشمانم چیزی جز هتل یا خانه نمی دید.
قرار این بود که بعد از گذاشتن وسایل در هتل و خوردن شام ، دسته جمعی برای زیارت به سمت حرم حرکت کنیم ، ولی ترجیح دادم که برای اولین زیارت غسل زیارت بکنم و همین امر باعث شد که اولین زیارتم را تنهایی انجام دهم. ساعت 10:30 شب بود که تنها از هتل بیرون آمدم ، قدم هایم کوتاه بود و آرام به سمت حرم روانه شدم. حس و حال عجیبی داشتم ، شاید بهتر باشد که بگویم حس خوبی را به من داده بود. نمی دونم چطور بگم ولی همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ، در یک نگاه بود.
بالاخره چشمم به گنبد طلا افتاد . مثل بچه ای که بعد دوری از پدر و مادرش به آنها می رسد گریه می کردم
ولی هنوز خیلی چیزهای قریب برایم غریب به نظر می رسیدند . کلمات قریبی در ذهنم مرور می شد
السلام علیک یا امیرالمومنین ، السلام علیک یا فاطمه الزهرا
ایوون طلا رو زیاد شنیده بودم و چند باری هم از تلویزیون دیده بودم ولی در آنجا ایوون طلا معنی دیگه ای داشت
ولی در آنجا ایوون طلا حرف دیگه می زد ، ولی در آنجا گرد و غبار غریبی بر روی حرم دیده می شد

با همین حس و حال داخل حرم شدم ولی آنجا دیگر غریب نبودم ، در آنجا دیگر واژه های قریبی و غریبی معنی خاصی نداشتند ، خیلی از کلمات معنی خودشون رو از دست می دادند. دیگر کلمه نمی توانست حرفی بزند




سلام بر کفش‌هاي کهنه‌ات که مايه کرامت شيعه‌اند.
سلام بر عباي پر وصله‌ات که سبب شرافت شيعه‌اند.

سلام بر دست‌هاي پينه بسته‌ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست...
سلام بر بازوان تنومندت وقتي خيبر را از جاي برکندي.

سلام بر تو وقتي که در حلقه کوچک دستان کودکي يتيم جاي مي‌گرفتي!
سلام بر دستان يداللّهي‌ات وقتي در خندق، «عمر بن عبدود» را به خاک افکندي و بر سينه او نشستي.

سلام بر تو وقتي براي دلخوشي طفلي بي‌سرپرست، مرکب او شدي و او را بر دوش خود نشاندي!
سلام بر تو وقتي در «ليلة المبيت» در بستر محمد(ص) خوابيدي و به استقبال مرگ رفتي و مرگ از ابهت تو گريخت.

سلام بر تو وقتي ريسمان به گردن به مسجدت مي‌بردند و تو براي رضاي خدا خاموش بودي!
سلام بر تو وقتي از هيبت ذوالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حيايت حياتشان محفوظ بماند.

سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود!
سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع کردي
سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يک ربع قرن آفتاب خانه‌ات بود


السلام عليك يا امير المومنين علي(ع)
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 18:17 توسط سید یاسر حسینی |

مراسم ختم پدر آقای رضا اسدی فردا دوشنبه از

ساعت ۳۰/۱۶-۱۵ در مسجد جامع ابوذر برگزار  

       می شود.خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 13:37 توسط اسماعیل ثروتی |

سلام به همگی

بعد از یه مدت طولانی که به وبلاگ سر نزده بودم امشب که بی خوابی زده بود به سرم اومدم تو وبلاگ و دیدم که چه اتفاقات جالبی افتاده .

اول از همه باید (البته با تاخیر زیاد) به داود محمدی تبار تبریک بگم و............

دیدم فضای غالب وبلاگ طنزه برا همین یه مطلب رو که از یه وبلاگ خیلی رسمی و جدی خوندم براتون می زارم تا شما هم مثل من کلی بخندید:

 عنوان مطلب فمینیسم اسلامی هستش:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:57 توسط ابراهیم بیرامی |

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم                  واین یک دم عمر را غنیمت شمریم

ای  آمده  از عالم  روحانی  تفت                   حیران شده در پنج و چهارو شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا  آمده ای                    خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

۱۰سال بعد ثروتی :اسماعیل در حال حاضر داره ویزیتوری میکنه داره روزنامه جام جم می فروشه.زمانی که تو پارک دیدمش دیدم داره با یک بچه بازی می کنه. گفتم اینکه اسی. گفت: نوه ام هست ولی بعداز چند دقیقه مادر بچه اومد وبچه رو برد. گفتم این کیه. گفت: نمی دونم.

 گفتم نوه ات رو برد!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

بعد تازه فهمیدم که اسی دچار آلزایمرشده.

من درحال حاضر در غربت هستم ودر شهر آنکار با فرزندم وزنم زندگی میکنم.ودیگه دست از فعالیتهای سیاسی برداشته ومشغول کاردست فروشی هستم.

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 17:37 توسط مرتضی صادقی |

امروز چهارم خرداد سال ۱۳۹۷ است.من نمیدونم چه جوری وارد این برهه از زمان شدم.ولی به هر حال بدم نیومد چیزایی رو که میبینم براتون تعریف کنم.به جون تنها نوه ام-ـکه الان روبه روی من تو پارک داره تاب بازی میکنه-که میخوام دنیاش نباشه همه حرفام راسته.

۱-امروز یوسف علیزاده رو دیدم.صبح زود بود.حول و حوش ۷.با صورتی اصلاح کرده کت و شلوار پاکوپیان-هاکوپیان امتیازشو به آقای پایور فروخته-سوار یه بنز مدل بالا.پسرش هم کنارش نشسته.منو زیاد تحویل نمیگیره و با تیک آف محلو ترک میکنه.فکر کنم داره پسرشو میبره مهد و از اونجا میره سرکار.شنیدم یوسف مدیر یه شرکت بزرگ توریستی شده.راست و دروغش رو نمیدونم.

۲-مجتبی امیری هم مثل همیشه تو صف نونواییه.مجتبی از وقتی با نیکو خردمند ازدواج کرده خیلی تو لکه.کمتر بیرون میاد و با کسی حرف نمیزنه.مثل اینکه بچه دار هم نمیشن و این موضوع مجتبی رو خیلی اذیت میکنه.مجتبی الان تصویر بردار چند تا برنامه رادیویه.البته از پشت صحنه ها فیلم میگیره و شبا با همسرش نیکو فیلمارو نگاه میکنن و میخندن.مجتبی خیلی از زندگیش راضی نیست.

۳-وحید سلامت رو معمولا موقع برگشتن از سرکار میبینم.وحید الان معلم زبان تو مدرسه راهنمایی شهید چمرانه.وحید چشماش خیلی ضعیف شده و عینک ته استکونی میزنه.شنیدم بعد اخراج وحید از انگلیس اون به همراه همسر ایرلندیش مدتی رو تو یونان بودن ولی از اونجا هم اخراج شدن و الان تو یکی از خیابونایه فلاح ساکنن.پسر وحید که الان ۶ سالشه یه دو رگه خوشگله که همین موضوع مشکلات زیادی رو برای وحید ایجاد کرده و اون حسابی مراقب پسرشه.

۴-مرتضی صادقی رو اصلن نمیبینم.بعد فاجعه ۲۵ شهریور-تیرباران معترضین به تغییر نام استان آذبایجان به پارس سیتی-خیلی ها میگن مرتضی کشته شده ولی هیچ کس از این موضوع مطمئن نیست.مرتضی در روزهای آخر دست به فعالیت های سیاسی سنگینی در تهران زده بود و مامورا برای سرش شیرنی گذاشته بودن.دلم برای زنش و سولماز-دختر ۳ سالش -خیلی میسوزه.

۵-هفته ای یه بار به مهدی فتحی سر میزنم.مهدی ۲ سالی هست که تو بخش روانی بیمارستان امیرکبیر بستریه.هیچ وقت یادم نمیره وقتی با مدرک دکتراش کار منشی گری یه شرکت تولید لباس زیر مردانه رو انجام میداد و همیشه از وضعش گله داشت.تا اینکه ۲ سال پیش یه دفعه بلند شد و همه لباس زیرای موجود تو تولیدی رو خورد.بنده خدا از همون روز بستریه.مهدی الان ۳۴ کیلو بیشتر وزن نداره و همه موهاش ریخته.دکترا از بهبود وضعیت مهدی قطع امید کردن.این موضوع خیلی برام سنگینه.پناه بر خدا.

۶-محمد رستمی رو بیشتر تو تلویزیون میبینم.یه مجری کارشناس حرفه ای تو زمینه علوم نوین مداحی.محمد وضعش خیلی خوب شده و چندین آموزشگاه هم راه انداخته.همسرش-دختر حاج آقا مهدوی کنی-هم خیلی کمکش میکنه.یه بار که داشتم با عیال تو خیابون قدم میزدم با یه بی ام و جلوم وایستاد و مارو تا خونه رسوند.روم نشد بگم اومدیم با عیال هواخوری.گفتم نکنه از لحاظ شرعی ایراد بگیره.

۷-علی یوسفی و بچه هاش هم دیدنین.هر روز غروب با بچه هاش-۱ دخترو ۱ پسر-میان پارک و با هم بازی میکنن.علی الان معلم ریاضی دبستانه و شنیدم که سال ۹۶ معلم نمونه شده.علی هنوز هم دوست داشتنیه.

۸-فردا سالگرد سهیل محمودزادست.هیچ وقت یادم نمیره که وقتی فهمید بعد ۱۳ سال درس خوندن نمیتونه حتی از دانشگاه قندهار هم پذیرش بگیره سکته کرد و مرد.وقتی خبره مرگشو شنیدم باورم نمیشد که سهیل تپل و دوست داشتنیه من از بین ما رفته.مراسم تشییع جنازش خیلی با شکوه بود.همه اومده بودن.امروز تو چند نقطه اعلامیشو دیدم و کلی ناراحت شدم.خدایش بیامرزد.

۹-به حمید اوتادی ماهی یه بار سر میزنم.حمید از وقتی دفتر مشاوره خانوادگی راه انداخته وضعش خوب شده.خیلی ها حمید رو به خاطر صبر و آرامش و جملات قصارش استاد بلامنازعه مشاوره میدونن.حمید بعد از عمل جراحی پلاستیکی که روز صورتش انجام  داد خیلی زشت شده و خیلی از مشتریاش دیگه سراغش نمیان.ولی من هنوز هم میبینمش و سعی میکنم تحملش کنم.

۱۰-و آخرین موضوع اینکه هفته پیش  محسن آخوندی دختره اکبر صادقی پور وبرای پسرش نشون کرد.امان از این رسمای سنتی غلط. 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:14 توسط اسماعیل ثروتی |