تبليغاتX
وصله

در این آخرین ساعات سال ۸۵ صمیمانه ترین تبریک ها را تقدیم دوستانم می کنم و برای همه سالی سرشار از شادی دوستی موفقیت و خوشبختی (مخصوصا برای دوستان مزدوج شده یا به زودی مزدوج شونده) آرزو می کنم.

برای آقا داود هم بطور خاص قبولی در کنکور دکتری و برای اهالی این خانه تیمی هم سفر به بلاد کفر و استکبار به جهت تحصیل علوم دنیویه آرزو می کنم. بقیه دوستان هم ایشالا زن بگیرن برن دنبال زندگی شون دیگه

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 20:11 توسط مصطفی مسگری |

عید همتون مبارک. اگه برای عید دیدنی دور هم جمع شدید یادی از من هم بکنید.

قربان همه...              

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 14:6 توسط وحید سلامت |

باز هم منتظر می نشینیم تا کارها به جایی برسند که کمرنگ بشوند و بعد می آییم که بگوییم عجب کله پر بادی داشتید که مثلا تا دیروز بودید و امروز نیستید . دیروز می نوشتید امروز نمی نویسید . عادت کرده ایم نه ؟ خوب انتقاد می کنیم . و از الان شروع شده که وبلاگ هم تلاشی عقیم بوده است مثل تمام فعالیتهایی که با شور و حرارت شروع شده است و اکنون بجه ها سرد شده اند . نمی نویسند نظر نمی دهند . نمی خوانند .  عزیز دل به جای اینکه انتقاد کنی که دیگر کسی نمی نویسد خودت یک مطلب که فکر می کنی به درد ملت می خورد بنویس و در وب لاگ بگذار . یه لینک درست و حسابی بزار . که چه ؟ عادت کرده ایم مدام ضعف ها را به یاد هم بیاوریم .

 وب لاگ چیزی است که هر کسی بخواهد می تواند تشکیل بدهد . مفد و مجانی نه هزینه ای شده و نه عدم  استفاده از آن به مدت طولانی ضرری به کسی می رساند .   هدف این است که بگوییم هستیم و سعی می کنیم کاری بکنیم برای اینکه خوب و موثر باشیم . حالا اصلا یک ماه و یا بیشتر مطلب ننویسیم .اصلا وب لاگ برای این است که هر کس هز وقت که خواست جلوی کامپیوتر شخصیش بیاد و اگه خواست وصل به اینترنت بشه و اگه خواست به مهر انجی او هم نگاهی بکنه و اگه نخواست نه .

بابا زیاد جدی نگیر بچه های هم دوره ای ما رو عشق است ( داوود محمدی تبار جعفر صادقی پرویز فاتح و .. ) وجود مصطفی و سهیل مهرداد عزیز و مجتبی امیری و بقیه بچه های مسجد رو چه اونها تو وب لاگ می آند و چه نمی آند رو عشق است  بقیه چیزهای کشکه .

وجود ما رو صفاست . بی خیال اگه باد کله می خوابه بی خیال اگه نیستیم بی خیال اگه زود فراموش می کنیم تا وقتی سعی می کنیم باشیم و خوب باشیم هستیم  .

وجود همتون رو عشق .

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 1:26 توسط محمود موسی پور |

همتون در مورد فیلم سیصد حتما شنیدید من داستان این فیلم به اختصار براتون تعریف میکنم و توجهتون به آرم فیلم جلب میکنم

داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.

آرم فیلم در واقع عدد ۳۰۰ کاملا شبیه زو نوشته شده  که در واقع منظور ایرانی ها هستند . علاوه براین داستان از نظر تاریخی هم ایراد داره چون خشایار شاه با سپاه بزرگ یونان جنگید و اوجور که توی تاریخ اومده توی یک جنگ بسیار خونیین اونها رو شکست داد .(تاریخ تمدن ویلدورانت)

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 19:48 توسط جعفر صادقی |

با عنایات خداوند متعال و پس از سه بار مراجعه به کلانتری ۱۶۱ و توجهات شیخنا اسماعیل و سه بار مراجعه به سازمان شریف نظام وظیفه عمومی کشور که وظیفه خطیر ارسال سربازان گم نام ... به خدمت مقدس سربازی را دارد اینجانب حکم معافیتم سه شنبه هفته پیش امضا شد و منتظر ارسال کارت به درب منزل هستم . قسمت همتون بشه

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 17:37 توسط جعفر صادقی |

اولش گفتند بیایید دور هم جمع شیم این بار با استفاده از اینترنت .ما هم گفتیم باشه.همه گفتند باشه.بعد مثل همیشه به صورتی جوگیرانه مطلب نوشتند از آفریده شدن خر تا یاشاسین آذربایجان.این اواخر هم که مجتبی خاطرات روزانه خودشو می نوشت تا وبلاگ تعطیل نشه.ولی بازم مثل همیشه باد هممون خوابیده چند وقتیه کسی وصله نمی زنه.مثل این که تلاشی مجدد نیاز است تا دانشجویان وبلاگ رو جمع کنه.راستی یادم رفت پیشاپیش سال نو همتون مبارک.امیدوارم سال خوکی داشته باشید.قررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررربون همتون
+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 15:41 توسط اسماعیل ثروتی |

سلام به همه دوستان

امروز رسما وقانونا دوران خدمت سربازيم به پايان رسيد ووارد مرحله بعدي از«گيم» زندگي شدم خدمت رو با تمام خاطرات خوبش وحتي بدون يك خاطره بد تموم كردم  وبه جان خودم حتي لب به سيگار نزدم وسيگاري نشدم.

به هر حال بخوايم يا نخوايم زندگي هم به جور «گيم»  خنده داره ديگه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 21:35 توسط مجتبی امیری |

نمیدونم از کجا شروع کنم فقط می دونم که باید داد بزنم شاید هم باید گریه کنم از خیلی از چیزها می خوام بگم . میخوام دادبزنم که جلو کشیدن ساعت طبق گفته خودشون ( کمسیون تلفیق و ...) ۵۰۰ ملیارد تومان صرفه جویی اقتصادی داره ولی آقای پرزیدنت میگه اوفات شرعی به هم می خوره و غیره... می خوام داد بزنم که حقوق کارگرها وقتی سال گذشته ۶۰ درصد اضافه شد (از ۱۲۶ به ۱۸۰) همه گفتن تورم اخراج ... ولی کیه که گوش بده حالا امسال شده  ۱۸۳ هزار تومان بیچاره کارگرها با افزایش۱۳ درصدی  قیمته کالاها  به گفته خودشون ... می خوام داد بزنم از وابستگی ما به نفت که داره هرچه بیشتر میشه بدون ایجاد یه پالایشگاه (البته صنعت خودرو سازی خیلی مهم تر و باید یارانه داد تا بتونه با اشغال تولید هاجیبا  بیشتر پر بشه) که اقلا بنزین وارد نشه تا توی آخر هر سال نگران گرون شدن بنزین نباشیم (....:توی ۱۰ سال قیمت کبریت تغییر نکرد) آره بابا میخوام بازم داد بزنم که توی همین تهران بعضییا ماشین ۶۰۰ میلیونی سوار میشن بعضیا هم... می خوام بازم داد بزنم بگم 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته                دهقان مصیبت زده را خواب گرفته                            

بابا اینم یجور عدالت دیگه -ولی این رو میدونم که بعدها توی تاریخ همه چیز معلوم میشه . وای بازم دارم یاد دوست مارشال تیتو میفتم...

 

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 13:5 توسط جعفر صادقی |

و اما این سفید نوشته ایست تقدیم به تمام دوستان عزیزم

  جاده

امروز سبكبال در آغوش نسيم

بازيچه تقديري نامعلوم

رهسپار جاده طراران و بازيگرانيم

سكوت جاده ياد آور مرگ

و صفاي همسفران ياد آور جدايي

آه ، اي همسفر ما به كجا خواهيم رسيد

وقتي جاده ويران تر  از ماست

و ما براي ما ، نا آشنا تر از مقصد

اي كاش ...

آه ،  اي كاش ...

مي شد فهميد معناي اين امتداد موازي را .

كجا برده اند نردبان ايجاز را ؟

تا برسانند انسان را به بام شعور

فهم تمام هستي در كلامي از جنس نور .

 ( سهیل حان مطلب کوتاه می خواستی ، این هم کوتاه )

 

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 4:2 توسط محمود موسی پور |

اين تك بيت از يكي از دوستان عزيزم اونقدر زيباست كه حيفم اومد شماها نخونيدش:

دردا كه غم عشق به پايان نرسيده

مرگ آمده در خانه ولي جان نرسيده

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 18:23 توسط مجتبی امیری |

با خبر شدیم که پدربزرگ آقای محمد ذولقدری فوت کردند  ضمن تسلیت به ایشان و خانواده محترمشون روز چهارشنه همین هفته مجلس ختم قرآن در منزلشون ساعت ۷:۳۰ برگزار می گردد از همه دوستان برای این مراسم دعوت به عمل میاد.
+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 13:20 توسط جعفر صادقی |

آنان که علاقه به بازی پاسور دارند و می خواهند بدون مشکل شرعی بازی کنند می توانند به ادامه این مطلب در ادامه صفحه توجه کنند .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 12:42 توسط محمود موسی پور |

عین چراغ چشمک زن از دور علامت میدادم که بچه پایین شهرم، با این حال دلم و زدم به دریا و رفتم تو، مرد کت شلواری خوشتیپ تو فروشگاه تمام قد بلند شد و اومد جلو و درحالیکه یه ذره سرش رو کج کرده بود گفت "سلام خدمتی از من بر میاد" باور کنید اگه اونو بیرون میدیدم می گفتم یه کلفت مملکته. در حالیکه به مبل هایی  که به من نزدیک تر بود اشاره کرده بودم و سعی میکردم یه جور نشون بدم که انگار صدها ساله جد اندر جد رو مبل میشینیم ازش پرسیدم"ببخشید این مبله چنده؟". جواب داد "این ست براتون تموم میشه یک و هشتصد". با گفتن مرسی با سرعت از مغازه خارج شدم. با اینکه چند متری از مغازه فاصله گرفته بودیم ولی نگاه برادر کوچیکم که تازه وارد هفت سالگی شده بود هنوز دنبال اون مبلا بود. از چند روز پیش اینقدر گریه کرده بود که باید مبل بخریم که چشماش هنوز هم قرمز بود. با خودم گفتم ای لعنت بر این صدا سیما که هی نشان داد آدمهای بدبخت و فلک زده و بی کلاس رو فرش میشینن و آدمای مایه دار و تحصیل کرده و متمدن روی مبل و صندلی که باعث شد برادرم هوس مبل بزنه به کلش. تمام یافت آباد رو زیر رو کردم تا بالاخره یه دست مبل پیدا کردم که نسبتاً ارزون بود. هرچی پول عیدی داشتم با حقوق پیش پیش دوماه بعد روهم گذاشتم و یکساعت چونه های طرف و مالیدم تا بالاخره راضی شد مبل رو به من بفروشه. آخره کار اینقدر عصبانی شده بود که تقریباً با یه صدای بلند گفت "آقا وردار ببر شما رو به خدا دیگه طرف ما نیا، فاکتورشم برات مینویسم، هزینه حمل پای مشتریه و جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود". با زور و زحمت اون مبلها رو که بیشتر شبیه تنه درخت بود بار وانت کردیم و برادرم رو راضی کردم که از روی مبلا بیاد پایین و بشینه جلوی ماشین. "ما مبل داریم، هی هی، ما مبل داریم ، هی هی ..." درست تا دم در خونه برادرم آواز خوند و مغز منو برد. بعد از اینکه مبل هارو تو کوچه خالی کردم و پول وانت رو دادم خواستم همسایه رو صدا بزنم کمک کنه ببرمیشون تو خونه، که دیدم ای دل غافل، مبل های به این بزرگی که اصلا از در خونه ما تو نمیره. درحالیکه با یه دست محکم به سرم می زدم نشستم رو مبل و چشم دوختم به برادرم رو که داشت روی مبل ها بالا پایین می پرید.

+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 19:3 توسط داود محمدی تبار |

به تعدادی دانشجوی با حال برای انجام یک پروژه بزرگ شهری نیازمندیم.دوستان بیکار هر چه سریع تر با من تماس بگیرند.قرررررررررررررررررررربونت برم من.
+ نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 17:4 توسط اسماعیل ثروتی |

صدا

ترس را تجربه مي كني

وقتي در انتهاي خودت

تمام خودت را تمام مي كني

قلب را چه ترسي است در آن لحظه

وقتي كه عقربه ، خام تيك تاك مي كند

و شب را چه احساسي از تب

وقتي كه سكوت را تاب شكستن نيست

و ما در انتهاي من گم شده

خاموش ، ساكت و مغرور

تا هنگام فرياد

بر آوردن نيازي در انتهاي شب

فرياد خروسي وحشي

در ولوله صبحي پر اميد

و ما مي دانيم ترس را در انتهاي گلو

در معناي همه

جولاني جز براي خاموشي نيست

...

و قسم به ماه

ماه را بخوانيم از قاب پنجره

در طول تاريح و امتداد هستي

در امتداد سكوت پنجره هاي خاك گرفته

نه در خور گذشته

كه در خور جاودانگي

و زمزمه هايي را كه آرام در گوشها مي چپانيم

بلند آواز كنيم

و بلند بخوانيم

در سردابه هستي

در سكوت تلخ بشر

آنجا كه سكوت مي شكند

خدا با تمام ابعادش

نيست را مي ميراند 

و هستي نه تنها معني صدا ،

بلكه معناي هم صدايي مي دهد
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 13:11 توسط محمود موسی پور |

اسم این دو بزرگواردر  تایخ ایرن ما خیلی شنیده میشه ولی آیا می دونید چه کاری کردن و چرا به این دو سردار وسالار ملی گفته میشه حالا من از این مردان بزرگ آذربایجان براتون میگم . یک نکته خیلی جالب در مورد ایشان اینه که توی هیج جای تاریخ در مورد سردار و سالار ملی جای هیچ شبه ای نیست و شاید به خاطر همین موضع است که جمهوری اسلامی علی رغم غیر آخوند بودن این دو صحبتی در مورد شون میکنه میدونید که توی تاریخ ما هر کسی که آخونده هیچ اشتباهی نکرده و بقیه مردم کج فهم هستند اگر به اونا ایراد میگرن(شیخ فضل ا..-کاشانی .....)

 حالا خیلی دور نشیم فقط این رو بگم بعد از به تو پ بستن مجلس توسط محمد علی شاه قاجار اولین جایی که قیام کرد تبریز بود(یاشاسین آذربایجان) مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان علیه دولت مرکزی قیام کردن به دستور محمد علی شاه تبریز محاصره شد و تمام راههای ورودی شهر طوری بسته شد که هیچ آذوقه ای به شهر نرسه مردم غیور تبریز ایستادگی کردن تا جایی که به علف خواری افتادن ولی شهر سقوط نکرد (این قضیه حدود یک سال طول کشید). توی پرانتز بعد از تبریز گیلان هم شورش شد ولی بعد از یک هفته خوابوندنش البته این را هم بگم بعد از پیروزی تبریز  - گیلانی ها به رهبری سپهدار و یفرمخان  هم جز اصلی ترین فاتحان تهران بودند.

صحبت در مورد این بزرگوار ها زیاده فعلا همین

منبع:تاریخ هیجده ساله آذربایجان جلد دوم- احمد کسروی

                                                                        

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 23:52 توسط جعفر صادقی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 22:38 توسط محمود پری آذر |

پشت چراغ همیشه قرمز توحید که ترمز زدم و دستی رو کشیدم بالا دیدم داره میاد طرفم، صورتش از دود تمام ماشین هایی که از صبح از این میدون گذشته بودند سیاه شده بود، از اون ماشن هایی که تو اون یخبندان زمستان شیشه هاشون رو تا ته بالا کشیده بودند  و آدمای توش با آستین کوتاه و سیگار زیر لب انگار که از تابستان دارند میان. هنوز مدرسه ها تعطیل نشده بود، ولی اون داشت مشق می کرد، مشقی که مدرسه روزگار بهش تکلیف کرده بود. به من که رسید بدون هیچ سوالی چند قطره از مایع شیشه شویی که دستش بود رو روی شیشه ریخت و با دستمالش شروع به مالیدن شیشه کرد. بدون اینکه حتی شیشه رو پایین بدم با زدن بوغ بهش اشاره کردم که شیشه رو تمیز نکنه و بره، ولی اون هنوز داشت  شیشه رو تمیز میکرد. شیشه رو اندازه رد شدن یک اسکناس پنجاه تومنی پایین دادم و با دادن پول گفتم: "نمی خواد تمیز کنی بگیر برو". در حالی که لبخند میزد و دندونهای شکستش معلوم بود گفت: " شیشه که هنوز تمیز نشده" در همین لحظه چراغ سبز شد و من رفتم، رفتم مدرسه غیرانتفاعی ونک که به بچه های هم سن و سال اون درس بدم. توی راه همش فکرم این بود که آینده اون پسر چی میشه، آینده اونو کی خراب کرده، کی مسئول این فقر و بدبختی که نه تنها پیرمردها، مردها و زنها باید برای یه لقمه نون از صبح تا شب سگ دو بزنن، بلکه بچه ها هم باید درس و مدرسه رو ول کرده و گوشه خیابان شیشه ماشین تمیز کنند؟. یعنی اصلا از مسئولین کسی خبر داره که تو جامعه چه وضعیه؟ عید نوروز نزدیکه امیدوارم هیچ پدری شرمنده خانوادش نشه.

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 23:48 توسط داود محمدی تبار |

به حول وقوه الهي دوم اسفند (ديروز نه پريروز) سربازييم تموم شد وامروز هم تولدم ميدونيد چند سالم شد؟ من رسما ۲۶ سالگي رو تموم كردم رفتم به ۲۷ سال خداي من حتي خودمم باورم نميشه واقعا ۲۷ سالم شده...انگار همبن ديروز بود فسقلي بچه بودم.هرچند هنوز هم خودمو بچه ميدونم وحالم از بزرگ شدن بهم ميخوره اميدوارم هيچ وقت اون روزي نياد كه حس بزرگ شدن بهم دست بده

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 11:7 توسط مجتبی امیری |

اینم عکسی از وحید فقط برای اینکه یادی از آن مرحوم شده باشد. برای شادی روحش فاتحه مع صلوات.

پ.ن: این عکس در سال ۱۹۸۴ در کنار یکی از جوب های لندن گرفته شده.

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 10:16 توسط مصطفی مسگری |

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور محمود حسابي
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 15:9 توسط سهیل محمود زاده |

یکی دو هفته پیش وزیر ارتباطات به مجلس رفته بود تا در مورد فیلتر کردن سایت ها به یکی از نماینده ها توضیح بده. مطلب جالب در این سخنرانی این بوده که وزیر خواسته زیادی سواد (سوات) خودش رو به رخ نماینده ها بکشه. به همین خاطر هم این جملات رو گفته:
"خود فیلترینگ یک بحث علمی است هیچ مجموعه ای را نمی توانید پیدا کنید که فیلترینگ نداشته باشد. فیلتر یکی از درس های اساسی در الکترونیک، برق و کامپیوتر است!!! اگر گوش من و شما فیلتر نباشد یک لحظه هم نمی توانیم زندگی کنیم ..."
گوشاتونو چک کردید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 15:4 توسط سهیل محمود زاده |

آقا شهرام داشت تو رستوران زندان با مسئول زندان غذا می خورد (جوجه کباب) که یهو حس کرد دستشویی داره. "حاجی جون ببخشید من یه سر برم دست به آب میام، جوجه های منو نخوری ها" این جمله رو وقتی از روی صندلی نیم خیز شده بود گفت و رفت دستشویی. خیلی اتفاقی آقا شهرام دید که ای بابا دستشویی دوتا در داره که اونیکی در درست تو فرودگاه مهراباد باز میشه، از روی کنجکاوی رفت ببینه هنوز هواپیمای اختصاصیش تو حیاط پارکه یا نه که ازدحام جمعیت اونو هل داد تو هواپیما و شهرام رفت خارج....

فرار شهرام جزایری را باید به پای چی یا کی گذاشت:

1)      چرا شهرام داره جوجه میخوره که لازمم باشه بره دستشویی

2)      چرا توالت زندان دوتا در داره

3)      چرا در توالت به فرودگاه باز میشه

4)      چرا بعضی ها شهرام رو هل میدن تو هواپیما

5)      اصلاً چرا شهرام رو زندانی کردن

اصلاً مگه شهرام وجود هم داشته؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 14:55 توسط داود محمدی تبار |

سلام

معرفی یک سایت پر جک

جوکستان دات کام

دوستدار شما

محمود موسی پور  

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 0:42 توسط محمود موسی پور |